هستم
این قبله را دوباره بچرخان تا گوشه ی مخالف هستی
این وبلاگ هک شده بود ولی من هیچ موقع کامنت های شما رو نخوندم علی هم دیگه نخواست امروز اتفاقی وبلاگشو پیدا کردم برید اونجا... علی خواست برگرده این بلاگش مشکلی نیست با رمز خودش وارد بشه ... وبلاگ علی ضیا: http://www.hastaam.blogfa.com وبلاگ هوداران علی ضیا: http://ali-ziya.blogfa.com وبلاگ هوداران علی ضیا: http://ali-zia.blogfa.com
چگونه این همه سال سکوت میکند چاه میکند وقف میکند برایم عجیب است مردی که معنای مردانگی ایست چه سالهای طولانی گریه میکند پدرم صدایم میکند میگوید: سرت را بالا بگیر غم زمانه مال مرد است نگاهش میکنم که تمام قوت زانوی من است میگویم بابا جان من طاقت شما را ندارم دستی به سر میکشد میگوید هر وقت خسته شدی بدان ایمانت به مولا کم شده است و فکر میکنم میان این همه هیاهو من هیچ وقت نمیخواهم خسته شوم چون تو هستی تمام دارای زمین چشم هایم را میبند و فکر میکنم که شکاف کعبه را هر کاری کردند نشد بپوشانند که حتی زادگاه تولد تو هم انکار شدنی نیست چگونه تو را انکار میکنند پدرم بلند میگوید یا علی نگاهم را به سمت پدر میچرخانم هر وقت اینگونه میبینمش که ایستاده میفهم که مردانگی یعنی همین که به مدد مولا بایستی دست هایش را نگاه میکنم به پینه های که بسته و لبخندی که به لب دارد غصه مگر جرات دارد حریف سایه سر من شود؟ باز به فکر میروم تولدت ایمانت جوانمردیت سکوتت عدالتت و رستگاریت قصه ی سختی بر تو گذشته تمام ایمان من سخت
به حول و قوه ی عشق هنوز دیوانه ات هستم هنوز عاشقم باران میبارد و من سرمست شعر های تو سر مست ایاک نستعین خواندن تو تمام قول هو الله من اشهدان به نام تو لا اله الا تو قنداق کوچک من را دور تو چرخانده اند تا شفا بگیر دار شفای هستی تو باران میبارد و من ابلیس را تسبیح کرده ام و میچرخانم دور زدن ابلیس و خنده های تو حالا بگو از بین این همه مخلوق چرا من تا شرح دهم از این همه خلق چرا تو
تو را گم کرده ام میان جای مهر بر پیشانی و سجده های طولانی هنوز هم مرددم میان رجیم و رحیم دوباره مبعوث شو دارایی جهان قر آن ناطق شیر مرد جهان دوباره مبعوث شو و خیبر بکن دوباره آغاز کن رسم مردی را دشمن ترین آدم ها از مرام علی به اندازه ی دوست ترین ها سهم دارد دوباره گیسو بی افشان دوباره لبخند حراج کن دوباره اخمی کن از غصه ی یک زن یهودی دوباره راه نشانم بده که هنوز قرآن ها سر نیزه است و کفر میتازد و ابلیس امان نفس هایم را میبرد و کمرم بی امان زیر بار گناه میشکند سبحانک یا لا الله الا انت...
با تو یا بی تو فرقی نمیکند چشمهایم یک ساز را بلد شده اند وقتی که نیستی نبودنت وقتی که هستی فکر رفنت سجاده ام خیس شده اما دلم باز نا آرام است خودم هم نمیدانم چه شده مرا حالم نه مثل همیشه است نه نیست جاده های از پاهایم خسته اند از بس که رفتم و نرسیدی از بس که گفتم و... دلم به گلایه نمیرود که هرچه گلایه هست از دلم هست تنها از دلم میخوانم دلم را به اسم تو که دلم آرام گیرد که حتی یاد تو آرامش قلب هاست
من الکی دلم را به چند قطره خوش میکنم و از خانه میزنم بیرون زیر لب این حرفت را تکرا میکنم که تو چیزی میدانی که ما نمیدانیم دنیا ی عجیبی ایست مردم خوبیت را میبینند و به بدیت راضیند آدم های خود خواهی که برای دل خودشان حاضرند زندگی تو را نابود کنند حرفهایت این روزها تنها پناه من است بلند داد میزنم ممنون که به من آبرو دادی ولی من اینقدر هم آدم خوبی نیستم که مردم فکر میکنند آرام میگویم من اصلن آدم خوبی نیستم تو که بهتر میدانی اشکی ندارم میان این همه تهاجم میان این همه نگاه های بد راه میروم و فکر میکنم کاش آدم های این روزگار بگذارند اطرافیانشان درست و راحت زندگی کنند و باعث آزار هم نشوند چقدر دلگیرم چقدر صبور همیشه نخواسته ام بگویم همیشه گفته اند
بانوی من اردی_بهشت های سخت بی لبخند تو اردی _ جهنم میشد حالا بخند حالا که روزگار هنوز که هنوز است میخواهد کمرت را خم کند و تو باز مردانه ایستاده ای پاهایت لیاقت فرش بهشت را دارد و در دلت آسمان جاری ایست تمام پناه من چه شبها که گریستی و من ندیدم چه شبها که دیدم و نفهمیدم و چه شبها که ندیم و نفهمیدم اما هنوز لبخند توست که دنیا را شکوفه باران میکند میان این همه سختی که به جانت ریخته ام و به جانت ریخته ایم بخند که من شبیه توام و بی لبخندت ابر بهاری همه چیز با تو همیشه آرام است که شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام مادرم
وقتی میان کوچه ها دست حسن رها شد من روضه خوان توام و این قصه را بار ها خوانده ام مادرم قبل از سفرم به من گفت: ایوان نجف روضه حضرت زهرا نخوانی پسر دل مولا میشکند اما چه کنم در های حرم را در سوخته میدیدم نتوانستم خواندم و سر به دیوار زدم ای تمام دین من قصه ات اینگونه مرا بی تاب کرده حال چه کشید حسن چه کشید مولا وقتی میان کوچه ها.... وقتی بین در و دیوار... های من روضه خوان توام
به این هوای که از سر من میگذرد و بد نام شد این پیشانی که از من جای مهر ندارد و فرق من باشیطان در همین سجده است توی صحفه های نانوشته وحی مخفیت کرده اند تا کسی تو رو نشناسد تا کسی ایمان نیاورد به همین زبانی که سالهاست در کام کشیده ام من روزی در کتابم تو را چاپ می کنم تا همه عاشقت شوند و من دلم بخواهد جای همه باشم
می خندی به ماه نگاه میکنم و میگویم هر 14 سال یک بار ماه اینگونه نزدیک و زیبا میشود تو دود سیگارت را توی صورتم فوت میکنی و میگوی جنس نگاه توست که دنیا را زیبا میکند و نه هر 14 سال بلند میشوم راه میروم و فکر میکنم با همه ی تلخی حرفت درست است باید زیبا دید صدایم میکنی با همان نام که بسیار دوستش دارم میگوی تو اینجا غریبی برگرد اینجا را بلد نیستی میگویم من هیچ جا غریب نیستم چون در هوای نفس میکشم که تو صاحب آنی ممکن است غریبه باشم اما... بلند میشوی میگوی بیا مسابقه ی دو بدهیم من میخندم و میگویم همیشه برنده منم تو می خندی و میگویی سیگار دشمن سلامتیست
گلویم بد جور هوای ایست
هوای لبخند ندارم چه کنم دست دلم نیست
| Design By : Night Melody |
