X
تبلیغات
هستم


هستم

این قبله را دوباره بچرخان تا گوشه ی مخالف هستی


میلاد شماست شما که مزد رسالتت بالا برد دست مرد بود
مردی که برای من همه ی عید ها عید ولاد ت اوست
میلاد شماست شما که با مرد هر دو پدران امت هستید
سخت است پای مرد ایستادن
اما در شب تولدتان دعا کنید پای مرد باستم
حالا که مرد پای من ایستاده است
میلاد شماست
شما که تمام زحمت رسالت را
شهادت بر ولایت مرد میدانید
برایم دعا کنید
تا انگونه باشم که مرد میخواهد در روزگار بی مرد
روزگار بی مولا

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 14:13 توسط خودمو خودش|


 

 

باران که میبارد
مثل این است که معشوقه ات را بعد از مدت ها دیده باشی
میدوی تا سراسیمه در اغوشش بگیری
باران که میبارد
عاشق ترم و عاشق تری
مثل شهریور امسال که باران بارید

بارانیه سرمه ایت را که در اوردی مثل کرم ابریشمی که پیله گشود
پای چای و حافظ و شاملو که نشستی
صدایم را که شنیدی
تازه فهمیدم چقدر نبودنت را تاب اورده ام
صدا کردی از میانه ی غم هایم و من سراسیمه در گشودم

نبودی
رفته بودی با پای رفتن من

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1392ساعت 1:57 توسط خودمو خودش|

یکتای بی همتا

از تو غزل گفتن

مشق شب هر شیدایی است

من فقط در مکتب اکابر

مبتدی ام

واژه های

مترادف

متضاد

عاشقی را هجی می کنم

الفبا می نویسم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1392ساعت 12:16 توسط خودمو خودش|

فرار از خود فرار از من فرار من ز من تا من

چه بی موقع شکستم من برای ساده تر ماندن

ولیکن جای تدبیر است بدین سان پاکی دامن

منم آن سایه ای ازخود که با جانش در افتاده

در این برزخ چه می خواهد دلم در وحشت افتاده

خداوندا به دادم رس مرا از من رهایم کن

فرار این گونه می خواهم تو قلبم را خدایی کن

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1392ساعت 0:16 توسط خودمو خودش|

کتابت را میگشایم برایم عجیب است انسانی که سراسر کلام و است علم

چگونه این همه سال سکوت میکند

چاه میکند

وقف میکند

برایم عجیب است مردی که معنای مردانگی ایست

چه سالهای طولانی گریه میکند

پدرم صدایم میکند میگوید: سرت را بالا بگیر غم زمانه مال مرد است

نگاهش میکنم که تمام قوت زانوی من است

میگویم بابا جان من طاقت شما را ندارم

دستی به سر میکشد میگوید هر وقت خسته شدی بدان ایمانت به مولا کم شده است

و فکر میکنم میان این همه هیاهو من هیچ وقت نمیخواهم خسته شوم

چون تو هستی

تمام دارای زمین

چشم هایم را میبند و فکر  میکنم که شکاف کعبه را هر کاری کردند نشد بپوشانند

که حتی زادگاه تولد تو هم انکار شدنی نیست چگونه تو را انکار میکنند

پدرم بلند میگوید یا علی

نگاهم را به سمت پدر میچرخانم

هر وقت اینگونه میبینمش که ایستاده میفهم که مردانگی یعنی همین که به مدد مولا بایستی

دست هایش را نگاه میکنم به پینه های که بسته

و لبخندی که به لب دارد

غصه مگر جرات دارد حریف سایه سر من شود؟

باز به فکر میروم

تولدت

ایمانت

جوانمردیت

سکوتت

عدالتت

و رستگاریت

قصه ی سختی بر تو گذشته

تمام ایمان من

سخت

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 0:47 توسط علی|

باران میبارد


برای دیوانگی فرصتی نمانده

به حول و قوه ی عشق هنوز دیوانه ات هستم

هنوز عاشقم

باران میبارد و من سرمست شعر های تو

سر مست ایاک نستعین خواندن تو

تمام قول هو الله من

اشهدان به نام تو

لا اله الا تو

قنداق کوچک من را دور تو چرخانده اند تا شفا بگیر

دار شفای هستی      تو

باران میبارد و من

ابلیس را تسبیح کرده ام و میچرخانم

دور زدن ابلیس و خنده های تو

حالا بگو از بین این همه مخلوق چرا من

تا شرح دهم از این همه خلق چرا تو

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 22:56 توسط علی|

هنوز قرآن سر نیز هاست که می تازند

تو را گم کرده ام میان جای مهر بر پیشانی و سجده های طولانی

هنوز هم مرددم میان رجیم و رحیم

دوباره مبعوث شو  دارایی جهان

قر آن ناطق

شیر مرد جهان

دوباره مبعوث شو

و خیبر بکن

دوباره آغاز کن رسم مردی را دشمن ترین آدم ها از مرام علی به اندازه ی دوست ترین ها سهم دارد

دوباره گیسو بی افشان

دوباره لبخند حراج کن

دوباره اخمی کن از غصه ی یک زن یهودی

دوباره راه نشانم بده

که هنوز قرآن ها سر نیزه است و کفر میتازد و

ابلیس امان نفس هایم را میبرد و

کمرم بی امان زیر بار گناه میشکند

سبحانک یا لا الله الا انت...

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 21:19 توسط علی|

بغض میکنم
گلویم بد جور هوای ایست

هوای لبخند ندارم چه کنم دست دلم نیست

با تو

یا بی تو

فرقی نمیکند

چشمهایم یک ساز را بلد شده اند

وقتی که نیستی

نبودنت

وقتی که هستی

فکر رفنت

سجاده ام خیس شده اما دلم باز نا آرام است

خودم هم نمیدانم چه شده مرا

حالم نه مثل همیشه است

نه نیست

جاده های از پاهایم خسته اند از بس که رفتم و نرسیدی

از بس که گفتم و...

دلم به گلایه نمیرود که هرچه گلایه هست از دلم هست

تنها از دلم

میخوانم دلم را به اسم تو

که دلم آرام گیرد

که حتی یاد تو آرامش قلب هاست

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 0:27 توسط علی|

باران که نه

من الکی دلم را به چند قطره خوش میکنم و از خانه میزنم بیرون

زیر لب این حرفت را تکرا میکنم که تو چیزی میدانی که ما نمیدانیم

دنیا ی عجیبی ایست

مردم خوبیت را میبینند و به بدیت راضیند

آدم های خود خواهی که برای دل خودشان حاضرند زندگی تو را نابود کنند

حرفهایت این روزها تنها پناه من است

بلند داد میزنم ممنون که به من آبرو دادی ولی من اینقدر هم آدم خوبی نیستم که مردم فکر میکنند

آرام میگویم  من اصلن آدم خوبی نیستم تو که بهتر میدانی

اشکی ندارم میان این همه تهاجم

میان این همه نگاه های بد

راه میروم و فکر میکنم

کاش آدم های این روزگار بگذارند اطرافیانشان درست و راحت زندگی کنند

و باعث آزار هم نشوند

چقدر دلگیرم

چقدر صبور

همیشه نخواسته ام بگویم همیشه گفته اند

نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 9:29 توسط علی|

دست هایت برای بوسیدن است

بانوی من

اردی_بهشت های سخت بی لبخند تو اردی _ جهنم میشد

حالا بخند

حالا که روزگار هنوز که هنوز است میخواهد کمرت را خم کند و تو باز مردانه ایستاده ای

پاهایت لیاقت فرش بهشت را دارد

و در دلت آسمان جاری ایست

تمام پناه من

چه شبها که گریستی و من ندیدم

چه شبها که دیدم و نفهمیدم

 و چه شبها که ندیم و نفهمیدم

اما هنوز لبخند توست که دنیا را شکوفه باران میکند

میان این همه سختی که به جانت ریخته ام

و به جانت ریخته ایم

بخند

که من شبیه توام و بی لبخندت ابر بهاری

همه چیز با تو همیشه آرام است

که شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام

مادرم

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 23:56 توسط علی|

کارت پستال Night Melody