تبليغاتX
هستم

http://neshouni.blogfa.com/

اینجا با من مصاحبه کرده

نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387  توسط علی  | 


چند روز پیش داشتم با ماشین بابا می رفتم دانشگاه دیرم هم شده بود

(کاشان بسیار هواش گرم هست در حد ۵۰ درجه بالای صفر)

یک بلوار هست در مسیر دانشگاه ما به اسم بلوار باهنر این بلوار هیچ تاکسی نداره

داشتم از این بلوار به طرف دانشگاه می رفتم دیدم اون طرف بلوار خانومی با فرزند کوچیکش منتظر مثلا

تاکسی هستند

دور زدم و اون خانم رو رسوندم

وقتی که خواست ایشون از ماشین پیاده بشه پلیس من و جریمه کرد که بد جای توقف کردم

حالا هر چی من می گم من اصلا توقف نکردم

تازه شما باید به من تذکر بدید

و...

آقا پلیس قبول نکرد

پیش خودم فکر کردم

بعضی وقتا قاعده های زمینی با آسمونی جور در نمی آد

تو از لحاظ آسمونی ها کاری می کنی که موجب پاداش هست اما تو زمین به جرم همون کار جریمت

 می کنند

همون تور بر عکس بعضی وقتا تو زمین برات کلی کف و سوت می زنن اما از لحاظ آسمونی ها کارت

اشتباه هست

حالا تو انتخاب کن با خودت روراست باش کدوم پاداش رو می خوای؟

بعضی وقتا خیر دوستت رو می خوای اما اون به تو نامردمی می کنه

بعضی وقتا به خاطر کار آسمونیت ملامت می شی

بعضی وقتا به  خاطر کار آسمونیت به تو انگ می چسبونن

بعضی وقتا...

بی زارم از تمام رفیقان نا رفیق

                                      این ها چقدر فاصله دارند تا رفیق

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387  توسط علی  | 


هنوز کوچه ها پیامبر را اینگونه هراسان  ندیده بودند

از این کوچه به آن کوچه می دوید تا به خانه فاطمه رسید

گام هایش را اهسته تر کرد         آرام

انگار جبرائیل بر او نازل شد

این همان ابر مرد است که جان اسماعیل را به جان خویش خرید

آرام آرام

و صدای کودک ناگهان در زمین پیچید و پیامبر خود را به اتاق رساند

قنداقه او را در دست گرفت

چرخی از سر شوق و آرام فرمود

نامش را حسین می گذاریم

نامش را....

 

 

آدم ـ  فرشته

                                             متولد شد

نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387  توسط علی  | 


 
هو بکشم قلندری                                      مدد یا مرتضی علی

محو جمال حیدرم                                      سر خدای ازلی

سلام

نامت که از زبانم نمی یفتدد اما می دانم تا دنیا دنیا باشد من به دولت شما مدیونم

مدیونم چون در راه شما تلاشم کم شده

مدیونم چون خیلی وقت است از مرام شما دورم

مدیونم چون بارها دعوت شده ام و دعوت رد کردهام

مدیون

شما ...

گوش می کنید و می دانم که گوشتان از توبه های من پر است

اما مولای من شما مهربانید

خیز و قدح به دست گیر                                  دست به دست مست گیر

مست پیاله اش شویم                                 مستی ناب حیدری

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387  توسط علی  | 


یا علی 

  سلام

متن قبلی اخرین متنی هست که گذاشتم

ممنون از لطفتون تو این مدت

یا علی

فعلا نمی تونم تو این فضای مجازی در خدمتتون باشم

مولا علی همراهتون

نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387  توسط علی 


من که یادم نیست اما برایم گفته اند وقتی من به دنیا امدم بچه که کمتر از ۲ کیلو بود و در دستگاه

گذاشتنش شاید زنده بماند و حالا شده است علی تو

بچه ای که در کودکی تا دلت بخواهد نفسش می گرفت  و تو را می ترساند

بچه ای که زیاد گریه می کرد و مثل الانش شکمو اما همه لاغر

حالا شده است این علی که هنوز کوچک است اما قدش بلند شده

نفسش دیگر نمی گیرد

یادت هست گم شده بود در خیابان بهار جوان ارمنی که مرا پیدا کرد

راستی شهر بازی یادت هست هر بار که می رفتیم گم می شدم

حالا کمتر گم می شم اما باز هم اگر گم شوم تو نجاتم می دهی

یادت هست کباب های که ان روز یک تنه خوردم و تو بابا گرسنه خوابیدید

حالا هم شکمو هستم

یادت هست پایم شکسته بود بابا بیکار بود و تو با چه زحمتی کار می کردی تا من از مدرسه حتما با اژانس بیایم و  سوار تاکسی نشوم

یادش بخیر

حالا هم هنوز کوچکم اما قد کشیده ام

حالا تو بگو برای جبران همین چند زحمتی  که گفتم همین چند تای کم

می شود کاری کرد برای جبران؟

و....

نمی شود تو تمام معنای مهر خدای مادرم تنها تو معنای مهر خدای

 تنها تو

نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387  توسط علی 


من که قامتم راست نمی شود

قامت راست کن بانو   قامت راست کن بانو

از چه خمیده ای؟

من که هنوز هستم     من    که      هنوز       هستم

هر چند در کوچه ها جواب سلامم را هم نمی دهند

من که هنوز سایه بالای سرت هستم بانو

قامت راست کن

غصه هایت را به من بده .  پناه  بی پناه  علی

اشک هایم را کجا ببارم که زینب مرا نبیند

قامت راست کن بانو

دست هایم را بستند و تو اینجا مردانگی علی بودی و من...

تمام فخر علی به توست

قامت راست کن

من که هنوز هستم

نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387  توسط علی  | 


سلام   حالتون خوبه؟

این اولین پستی هست که من این طوری می نویسم

یعنی می خوام هم تشکر کنم هم درد دل و برای تک تک شما ست واحتمالا طولانی خوب دیگه دیگه

اول نمایشگاه کتاب

از همه شما خیلی ممنونم ه اومدید

از مونا (شنونده جوان) از خانم رعنا شمس از شیدای شب

از مونامی از دو روزه  از خانم نگار

و....

تو رو خدا اگه کسی رو یادم رفت دعوام نکنید

تشکر ویژه

از خانم نسیم رها به خاطر دو تا کتاب خوشگل که یک شب خوندمش

و از خانم جعفری به خاطر کتاب دوئل که مامانم ازم بلند کرد و بهم نمی ده داره چون می خونه

و از دو دوست عزیزی که من رو تا هفت تیر همراهی کردند

با وجود پا درد زیادشون اومدن و لحظات خوبی داشتیم تا میدان هفت تیر شعر خوندیم

از مولا علی گفتیم و...

دوم لطف دوستان

از اینکه به من سر می زنید و از من تعریف می کنید ممنون ولی من احتیاج بیشتری به نقد شما دارم

و این بیشتر کمک می کنه چون باید به خاطر شما ها و خودم پیشرفت کنم و شما بیشترین نقش رو در این پیشرفت دارید

از لولی شور انگیز به خاطر انتقاداش ممنون و از فردوس اقاقیا هم ممنون

البته این ۲ دوست عزیز ادرسی برای من نگذاشتن تا من بتونم یه خورده از خودم دفاع کنم اما انتقاد های سخت و خوبی کردند

سوم برای شما

من دوست دارم که با شما ها تعامل داشته باشم

و نشم مثل بقیه که به شنونده ها و نظرات وبلاگاشون سر نمی زنن البته اون دوستان هم حق دارن که این کار رو نمی کنن و لی من دوست ندارم

چون خودم رو هم مثل شما می دونم

پس نذارید اتفاقی بیفته که پشیمون بشم

چهارم عارفانه

از این دوست عزیز به خاطر تبلیغ خوبش

راستی من دوست دارم عارفانه بگم مگه مشکلی داره

چه فرقی با عرفانه داره مگه

 

و

پنجم خودم

من ۳ ما فوق العاده سخت رو پشت سر گذاشتم از لحاظ مشکلات ویژه ی که داشتم

که با دعای تک تک شما به حمد خدا انگار حل شده

از این بابیت که نگرانتون کردم شرمنده

و از این بابت که دعام کردید ممنون

اما الان هم از نظر روحی هم از نظر جسمی زیاد خوب نیستم

برای اینکه بتونم شعر و نوشته جدیدی و حرف جدیدی داشته باشم احتیاج به یه خورده استراحت دارم

شاید تا ۴۰ و ۵۰ روز دیگه متنی ننویسم و اون موقعه انشالله با دست پر می یام

 

و اخر تو

اول از یک انسان بزرگ استادم علی بهادری تشکر می کنم که من رو دوباره پذیرفت به شاگردیش

دوم از تو که با همه خوب و بد من ساختی عصابم خورد بود تو داد می خوردی

حالم بد بود تو بود و حالا من رو درک کردی و کمتر هستی برای کمک به من

و از مهربانی های تو خدای من که من حقیر رو کوچک این قدر مورد لطف بنده های بزرگ و بزرگوار تو قرار گرفتم

مهربان به خاطر تمام مهربانیت سپاس

نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387  توسط علی  | 


زبانم و دستانم یادشان می رود که می خواستند چه بگویند و چه بنویسند

وقتی یاد در سوخته و عشق نهفته می افتند

تنها چشمانم خوب می دانند که چه با ید انجام دهند

تنها مادر باران.....تنها...

قلم از دستم می افتدد بی دلیل

که ننویسم از داغی که جگرم را می سوزاند

سال هاست می گویم

کاش من را می زدند و تو را مادر ...نه

کاش من انجا بودم

کاش...

مادر

از جگرم بگویم یا از دل تو؟

چه فرق می کند

جگر من از داغ شما خون است و دل شما از گناهان من ناراحت

و من شرمسار این نا بندگی و این خون و رگ و ریشه که به شما می رسد

....

می دانم اینکه بعد تماشای حیدرت

زخمی که بود بر جگرت درد می کند

نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387  توسط علی  | 


گفتند: بنویس

گفتم : عشق را نتوانم

گفتند: بنویس

گفتم:

                نان  ‌ ، گرسنگی

                                        پرنده ، قفس

                                                                  من ، بی تو

گفتند:.......

گفتم: هیچ اتفاقی ،اتفاقی نیست

گفتند:...

نه دیگر هیچ نگفتند

گفتم : نوشتن عشق را نتوانم          

نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387  توسط علی  |