هستم
این قبله را دوباره بچرخان تا گوشه ی مخالف هستی
با تو قدم می زنم برایت می گویم : که تو نزدیکی که شمعدانی های خانه ام دوباره غنچه کرده اند وتو برایم می گویی: باید پرید حتی بدون بال و پر لبخند می زنم و هیچ وقت نمی پرسم چرا می گویم: این هوا بوی تو را برایم می آورد کاش همیشه از خانه ی ما بگذرد می گویی: بگذار که این راه خطر داشته باشد باران تند می شود دست هایت را بلند می کنی زیر باران تیمم می کنی و من وضو می گیرم نماز جماعت بر پا می کنی پشت سر ما همه می خندند و این بار خیابان مسجد می شود
دست هایت را زیر باران می گیرم
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت
1:25 توسط علی| |
| Design By : Night Melody |
